![]() |
![]() |
|
| می شودناگفتنیها را فشردو در پیاله ادراک ریخت،پس یا حق.... |
|
نقض کردم خیانتت را..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 23:56 توسط شبنم |
|
|
فريبنده و گماشته اي سيه روي در بيكران سيري ناپذير،ابريشمي از ان گرگ را بر برهنه ديده گانش جامه كرد.زمان در گذر باد به عينيت يافت برقعه پليدش را.... او ميخندد و به ريشخندي ميخنداند باطني زخم خورده چون من و من گونه هايي چون من را از ان سان كه لعبتي است در مكري بكر و خزانه ايست در قعر شطي منفور. كلامش قديس بود و ملعبه اش چنگي بي پروا بيش نبود،افسوس به نشان تظاهر مي نواختش....قدسيان!!!بكوبيد بر باورهاي بي مقدار و استخوان در گلو گير كرده اش،او نمي داند كه ميداند هر شبش چون شبي است كه در تارك كمر كش عصيان در تعليقي بس دهشتناك،افولش را باخطي طلا كوب بر شناسه تولدش حك كرد، يا كه ميداند و به خاطر نسپارده خط خطيهاي مشكين فامش در فراسوي عبور را.................. اينك كه سحرگاه در گنبدي كبود سپيده دميده ،همزاد پيله اي را ميدرد،شاپرك بال ميگشايد به عبور و من نيز يك شاپرك در اوج.... . چه سان شد كه سپيده دميد بر عرش؟؟؟همزاد پيله اي ميدرد و پديدار ميشود هستي وجودش در اوج و سپيده مي يابد تبلور خويشتن خويش را در انس.....نه بر شطي منفور ، بر نيمه اي دلباخته در حصول، نه در تعليق، در مستي و مدهوشيه فرجامي مقبول، نه با دو پر، با چهار بال و پر در ظل ممتدد افق در يك جان و تن............. فرجام بدينسان شد:""((ما)) با چهار بال وپر زيبنده ايم نيلگون را كه اينك در خلسه مبهم رهايي و رخنه عبوديت در كالبد عشق ،به تكرار ميسازيم مكررات باور اين واژگان را: ""شاپرك من، بدون تو امروز هزارمين روز در يك روز و امشب هزارمين شب در يك شب...توهم نيست،حقيقتي تلخ و انكار ناپذير است....."".
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 14:45 توسط شبنم |
|
|
مغلطه نكن اي عشق!تباني كن با دل تا بجويي انك ناب يك رسيدن را در سراچه ديدگان يك معشوق كه دم به دم در تبلور غريب ديده گانش ،خلوص ديوانه وار دستهاي رهايت را بنگري،من نيز نگريستم و گريستم….گريستم بر بودن افكار ي مسقف به احساس و نقطه عطف بي ريايي درپستوي نهان باورهايه اسمانيم….اما خريداري ندارد!!!در كدامين بازار ميشود جست خريداري بي توقع كه بفشارد با چنگهايش حتي توهم سوزان ظلمات را و بنوازد با بلوركهاي سر انگشتانش ،ظرافت دلنشين يك تار را و ديدگانش را در وراي هستي يك معشوق بتاباند." تو از كدامين قبيله اي؟سرخ رو اما تارك زده بر ديده؟"،"به كدامين ايين ميجويي قلبم را؟؟؟نمي دانم كه بخاطر داري دوستت دارمها را؟؟؟ به كدامين ايين ميجويي دلواپسيهاي دوستت دارمها را؟؟؟………"اي كاش در خزانه باور هاي پریشانت شمعي بود
نه در باد پس گوش بسپار ،با دل و جانت گوش بسپار تا شايد تپيدن تو را نيز بشنوم و بال و پر گيرم بر بام خاستگاه عشقمان…… .يك شيشه امروز در مرور حس غريب و خشكيده ات به نا گه تلنگري خورد و شكست،قلبم بود يا پنجره نمي دانم ،فقط ميدانم كه شكست اين بود و بس! باشد كه تند باد پنجره اي شكسته باشد،نمي دانم،باور ندارم كه در عبور بشكني قلبي را، تو معنايم كن……..صداي شكستن چه بود؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 1:57 توسط شبنم |
|
|
جنبنده ای نیست تا خلوتت را بی مثال نمایاند،عافیتت را قدربدان که تلنگری نیشتروار جزء جزءوجودت راپاینده است.شناسنامه ات بطالتت را مهر می کند بر برگه تمبر دار عمرت،دراز بادش....!!!!! ""بی مهابا مزاحی تلخ بیش نبود."" سیاه چالهایی با سه گویش متفاوت: در یکی زبان اویخته به دار،در دیگری چشمها دریده از خیره گی بر تیزک یک تیرک کمان و در دیگری گوشها بریده بر کف دست... .تو نه زبانی اویخته به داری و نه چشمی دریده از خیره گی و نه گوشی بریده بر کف دست .تو یک جنبنده ای مستأصل بیش نیستی و امیدی فروریخته در توهم زمان و امالی مأنوس با یأس و نقطه متروک یک افقی که انک پیله بستی در سیاه چالی که جنبنده ای ندارد.طلوعت در غروبت بزعم بودنت، بی مهابا هیچ بار و غروبت درطلوعت صادقانه هزاران بار...شلیته سوخته ات را بر دوش کش،پلکان را بشمار،بشمار،بشمار...میدانی که عریض نیست و بی تردید نه طویل.... گوری مخوف در بر درختی چنار...شناسنامه ات بطالتت را مهر میکند بر برگه تمبر دار عمرت،چنار را به خاطر بسپار....کاش به خاطر میسپاردی هلهله تولدت وقاموس بشریت یافته زندگی را...بودن همان است..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 13:58 توسط شبنم |
|
|
خندان بودو قدح سرشار از باده مستی و راستی،خواست که به جوش اید عنقریب،از شب گریز های پا به رهنه خسته زماه و بلور کهای افراشته سر انگستانش نشان ماه را به افلاک فروریخته در دیدگانش می بخشید.تفنن نبود عروجی نابهنگام بود،عصیان نبود تبلوری ناب بود،تخیل نبود تأملی بی قیاس بود، در اندیشه و باور بودن یک کوبه بیصدا و مسکوت که در خلسه عمیق بودن، رسیدن او را به انتظار نشسته است،او می ایدکه بکوبد کوبه مسکوت را وچه غره.....او در خدعه باد و دسیسه شوم کلاه بوقیها بی تقصیر بود،می خواست که تیشه به ریشه بوته زند،افسوس بوته ای نبود که ریشه زند....امروز هزارمین روز در یک روز و امشب هزارمین شب در یک شب...توهم نیست،یک حقیقت تلخ انکار نشدنی در کوران هجوم امالشان،امالی بس پلید یا که نمی دانم شاید لبریز از امید،او میداند که بود و هست و خواهد بود...ادراک!!! در ضمیر سحر امیز درونت ،میدانم که میدانی شب پره گواه بر این زجر پنهان و دردی جانکاه بود و محصور شده یک بغض فرو ریخته..... افسوس که زبانش را از دهانش بر چیده اند،او ناظری بس شکیب بود بر این درد................. صدایش می اید در گذر بادچه بی پروا، و جای شبه نیست که کوبه صدا خواهد زد شب پره را که بیاید و لحظه پایان درد و سر رسیدن انتظار را نیز به تماشا بنشیند........ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 13:40 توسط شبنم |
|
|
بودو نبود هر انچه چه که بود هست و خواهد بود،""بیم و امید،جویدن یک ناخن ،التهاب واضطراب،خزیدن بی پروا و عاشقانه یک عشق،رسوخ بیرحمانه تبعید و مصلوب کردن بیشرمانه قلبی از دردتحمیل و سر انجام به تماشا نشستن پرده ای از خاطرات و پای افزاری دریده و گشاده از پیمایش درد در مسیری چاک خورده از انصاف و روحی جان به لب رسیده از انتظار و جبر..."".بی تکلف درک میکندجبر تبعید را اما چه دشوار...مرا نیز دشوار و بس طاقت فرساست سلوک نا خواسته دیار تبعیدرا به جان خریدن اما میدانم و میدانیم سرانجام مهر میپروراند دیدگان عریان و به انتظار نشسته مان را و چه لبریز از شوق رهایی و رسیدن....سزاوار نیست تخیل معصومانه شاپرک را سفتن،تن و روح لطیف یک شبنم را بی مهابا خراشیدن....در عین ناباوریه همگان ،تخیل و تن و روح،دم و بازدم کودکانه می پوید و میتپدفقط برای او که زندگی است.....به مقدسات سوگند خواهد بود تیشه به غم،دشنه به درد،گریه به باد،شکوه به سنگ،ریشه به عشق،دیده به مسح،پنجه به کف ،خانه به نور................... چه میشود گم کردگان حقیقت را؟؟؟""یارب!!!شریانهای تپیده و قلیان دیده از عشقمان را بنگر و ناقوس زمان را فراخوانی کن تا که باشد گم کردگان حقیقت ما را بیپرده و پاک بیابند....."" "امین یا رب العالمین". |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 10:13 توسط شبنم |
|
|
باز هم امدم،بار دیگر لبه تاریکی زمین را بوسیدم،تلخی را چشیدم و دیدگان عریان و حسرت دیده ام را با دوری و جدایی تعمید دادم ،تعمیدی از جنس اتش.....خمیدگی قامت قلبم را با انگشتانم موزونی دگر داده بودم اما تعمید ناخواسته،نقشی کبود بر قلب تکیده ام بست و چه عصیانگر و بیرحم..... ملامتها در ایستایی بر باورهایم کشیدم ،ذوب شدم ،چکیدم و عاقبت زخم خورده از تحمیل....اما بانی همان خصمی بود که تعمید را بر وجودم نشاند.بانی تعمید را جای تردید است که رهایی باشد از ضجه های درونم،از قلبی شکسته و سوخته و عاشقم و سر گردانیهای گاه و بیگاهم در کوچه پس کوچه های اشتیاق و خاطرات...........زانوانم را گرد کردم بر زمین نا خواسته ام،نشسته ام،گویی اتشی در اعماق زمین نهفته است،دیدگانم را بر هم مینهم :""پروردگارا مرا به عرش ببر به ا وج خواستن و توانستن "".... باد میوزد: ""مرا با خود ببر به سرای محبوبم،تمنا می کنم...."" بودن را بار دیگر در نبودن تجربه میکنم،خاکسترم را باد بی تردید خواهد برد بر دستان به انتظار نشسته اش و باور خواهد کرد که من باز خواهم گشت و چون کاوه اهنگر وجود چرمین و صبورم را بر عرش علم میکنم تا که خصم بداند خصومت ملک ابلیس است و بس... .قدیس!!!!طهارت باورهایم را میخواهم،تعمیدی دوباره میخواهم،تعمید رسیدن،از میان بردن مرزها و بایدها و یافتن اغوش محبوبم و ارامش ابدی از غریبه ای که وجود غریبم را مملو از بودن کرد،عبادت را از ان روز به بعد یافتم.... دلدارم،باورهایت را به خاطر بسپار و من را نیز در اوج......باز خواهم گشت طهارت دهنده روح و جانم............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 18:44 توسط شبنم |
|
|
زجر و درد،عصیانگریهای نامردانه یک تولد در هزاره نجوم اسمانی و تصاحب هزارمین اختر شگون و اقبال و چه نافرجام..... .در ضمیرش باور انکار زمان رخنه می کند و تسکین میدهد این پندار او را: " که روزی خواهم رفت ". او امد و تکلیف این بود و خود قاصد بی تکلف یک مقصود... . شناسه گذر: " من هزارمین اختر اقبال هستم "....و چه دور...و اما میگذرد.... .در پستوی خانه اش هر روز یک معما را با سادگی مطلق به نشان راستی و حکایت کف دست... جا میدهد و جوابش را در اوراق بهادار ذهنش،هراس دیده وبه نشان تظاهر گم میکند.دیده گانش را در قبال ملخکهای جانگیر ابدیت رها کرده،بر هم مینهد و از قبل مظلومیت و راستی ، فطیر زهراگین مستی را می بلعد تا که شاید مرهمی باشد برای طغیان فرو ریخته های محصورشده درونش... . شناسه گذر؟ " من هزارمین اختر اقبال هستم ". و او در محکمه و میزانه افت گیر زمین چاک خورده مزروع محکوم به حبس دقایق ،ان هم به نشان خاطرات انصاف مدفون شده و جان بخشیدن به عدالت... "!!!! چه مضحک!!!! "... .اری هزارمین اختر اقبال هر روز شناسه گذر خود را بر میله های تکیده زمان حک میکندو عبور نا فرجامش را از پس افکار مخدوش و چروکیده و بغض خشکیده به گلو و ضمیر رنج دیده اش به تماشا مینشیند،او خود طعمه گرگ بود........ . محکمه نمی دانست که او لین اختر شگون و اقبال کلید حل این معما بود........... . ***************************************************
ترانه حرف دل.........
اگه غربت تویه چشمام میخونه از اشنایی واسه دلتنگیه فردا،میدونم بهارو داریم..... اگه ناودوون میخونه قصه بارون من و تو،تو رویاهامون میزنیم رنگ دل و جون واسه شبهایه پریشون اگه غربت تویه چشمام میخونه ازا شنایی واسه دلتنگیه فردا،میدونم بهارو داریم..... میگی بسه،دیگه بسه همه چی از سر شروع شه قصه شاپرک ما واسه فرداها ی نور شه قصه بی غصه ما تویه اون نی نی چشمات میزنه رنگه سپیده واسه شبگردهایه عاشق همیشه لالایی میگه اگه غربت تویه چشمام میخونه ازا شنایی واسه دلتنگیه فردا،میدونم بهارو داریم..... اره ای جون........... بگو از قناریهایه تویه ایوون بگو از بادبادکایه کوچه همیشه پنهون بگیر این قلبه منو تا انتها ببرش تا خودشب به اون دورا،به رویاها گل من............ بغل بگیر خاطره امو واسه من تنهایی سخته تو بگو با من بمون اگه غربت تویه چشمام میخونه ازا شنایی واسه دلتنگیه فردا،میدونم بهارو داریم..... گل من............ بغل بگیر خاطره امو واسه من تنهایی سخته تو بگو با من بمون........ (نوشته شبنم....)
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 0:13 توسط شبنم |
|
|
قندیلی بر خشت فروریخته تبسم کذایی،دستانی رها شده از اندوه و مشعلی افروخته در قعر کندو.....دشوار است کلام سهل گفتن در حاشیه بغض کبود یک منیجک درباری درسرایی با شکوه به عظمت یک خلسه...چندی پیش در میدان شهرهمهمه ای بر پا بود از توده های گنگ،در پستوی افکارشان ، منیجک ،معلق اویخته به دار بود....دیوانه نبود،دیوانه گان پنداشتند معشوقه اش ماه است و او دیوانه است،غافل از تامل شاخص و تکلم بی پروایش در تاریکی مسحور شده مطلق.... ای عاقل دیوانه ،تو نیز منیجک را دیوانه ای بیش نمیدانی و قیاس کلامش را با تکلم الکن یک ملعبه و یک چنگ اراجیف بیمقدار بیش نمیدانی....سزاوار نیست شماتتهای بی حصرتان در سنگسار به خیال خودتان دقایق هرز خزیدن....دیدگانت را انی بدوز به کندویی که در شور منیجک شعله میدمد ،به قبله گاه تراویدن درونش،به وجودی چرمین چون چرم اهنگران خورده و قاطع....او متکلم بس بی تکلف است در خواهش و گدایی ادراک...افسوس که امال ادراک در ظرفی نمی گنجد...... بر خیز ....تویی که به تماشا نشسته ای منیجک معلق را،چنگهایت را در هم گره کن شاید ظرفی باشد برای ادراک و فرو بردن یک منیجک بشریت یافته در یک خلسه مبهم . ناگسستنی............ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 22:4 توسط شبنم |
|
|
کوفتن، تهی شدن،لغزیدن اشک بر گونه های بر جسته،خدشه دار کردن زمان در توهم انکار نشدنی و یافتن ارامگاهی ابدی و بوی کافور و یاس در میهمانی خورشید.....خواسته اینست ارامش وصف نا شدنی و طعمی گس....... عشقبازی و لعبت جوانی در هیاهوی گنگ ملعبه و انفجار عریانگریهای بی پروا و شلیته ای بر دوش به رسم عاشقی و گویش کلام قدیس عشق به شرط عاشقی و به رسم میخانه ،گویی انکه در گرگ و میش زمان در حاشیه کوچه ای خلوت غم دل میسراید وغزل دلتنگی رابا سر انگشتانش در حاشیه عبور حک می کند،ظل عشق خدایی بیش نیست...او برقعه از چهره می زداید و از خلسه این زداییدن ناب در بارگاه ابدیت،هلهله ای بر می خیزد از مهرویان محفل اوج....و چه زیبنده است فریبندگی در اوج ...........تشویش و تفکر،سفتن پی در پی التهاب و سر رفتن انی یک طاقت و تاب،گویی زمین فریاد می کند از غرور بی ایین دلسنگیها و مکر و شرارت بی حصر قبیله نا کجااباد دل به یغما برده و شگون نا فرجام منهایی چون من در ید بیرحم فراسویی که دیدگانی در ممتد تمنا و امال و خواهش،ناشی وار به او دوخته شده است............ اری و سر انجام نیز کوفتن، تهی شدن،لغزیدن اشک بر گونه های بر جسته،خدشه دار کردن زمان در توهم انکار نشدنی و یافتن ارامگاهی ابدی و بوی کافور و یاس در میهمانی خورشید.....خواسته اینست ارامش وصف نا شدنی و طعمی گس................ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 20:54 توسط شبنم |
|
|
تجسم عشق ستودنی است،ترحم نفرت انگیز...دقایق درفش بی مهابای وجودی نمایش رابه نشان داوری به اوج میکشد و انسانها بی تفاوت،بی تامل،خالی از کنکاش تیشه به درفش دقایق می زنند و چه مذبوحانه و مستاصل از مشتی خاک بر کف،تعفن انگیز روایت کذابانه عشق را بر چهره قدیس زمان حک می کنند....وتو ،تویی که انسانی و غره به تعمق درون و اختیار به مکر و ریا....اری تویی انسانی ابلق ومنفور......شمعها را در میخانه نیمه شب بستند و ساقی را به علم کشیدند جرمش هویدا کردن می فروش بود....اری می فروش عاشق بود....فریاد کن تا مرزها از هم گسسته شوند افق بیدار شود از مکر زمانه،از تشابه کذایی عواطف و غره به درویش وار ذبح کردن و به گل ریختن احساسات بی تکلف کرم ابریشم ....او هم وجود برای زیستن می خواهد،بر خود بتابد....اری او تابید و غدار جفاکش نامرد کوبید ،غافل از کوبنده پیله ای که در ممتد دیدگانش از دور سوسو میزند....بر خیز دیده گان خیره ات را به نفرین پیله کوبیده شده بدوز ودل به ضجه ابدیت بی فروعت ببند، ای مرد نا مرد ،ای غدار.....بازنده ای بیش نیستی......... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 0:29 توسط شبنم |
|
|
چقدر دلم تنگه ....واسه همه چی دلم تنگ شده حتی واسه اتاق کوچیکم،واسه ایینه ام که هر وقت دلم می گرفت بهش نگاه می کردم و با خودم حرف میزدم و عقده دلم تا بینهایت باز میکردم،واسه تنهاییم تو شبهای دلتنگی و بغضم،واسه ارامش مبهمی که توش نهفته بود...چقدر دلم می خواست یک گنجشک کوچیک بودم دو تا بال داشتم و ذوق زده پر میکشیدم می رفتم خونه و مثله ی بچه کوچیک ناتوان و خواستنی با ی جهش کوچولو می پریدم تو بغل مهربون و وصف نشدنی مامانم و تما م پیراهن گلدار حریرشو خیس از اشکام می کردم و با شیطنت کودکانه ام جست می زدم تو بغل بابای نازنینم که دختری داره که خیلی باباییه،تمام نفساشو میشمردم و بو میکشیدم ...اخ که چقدر بال نداشتن سخت و اسف باره....به حالت تعلیق در اومدم ،زمان و لحظه ها مذبوحانه با من در جدال و من گریزان از ذبح شدن....ای کاش میتونستم زمان به عقب بر گردونم و لحظه هامو جبران کنم....اینهمه دوری و در به دری ودلتنگی که بود حالا دیگه دوری از قلبمم مزید بر علت شده،دیگه چرا تو ازام دوری؟؟؟؟؟؟کاش تو بودی و با نفسات به ثانیه های مه گرفتم رنگ ابی میزدی و منو پر میدادی تا خورشید که ی وقت تو یخبندون بیرحم دلتنگی وجود عاشقم یخ نزنه...می تونم کلمات اسمتو بارها و بارها هجی کنم به این امید که اگه ایندفعه هجی کنم تو میای و ی طبق خنده رو مهمون لبهای نشکفتم و پاهای سست و غم زده ام میکنی....چشامو میبندم ،دارم خطوط زیبای حیاط قدیمیه خونه امونو تو ذهن خسته ام ترسیم میکنم... ی درخت کهنسال و تنومند با برگهای پهن و ی گل سفید و خاکستری که غبار کهنگی روی گلبرگاش عجیب نشسته،ی باغچه کوچیک پر شمعدونی و گلهای رنگی مینا و ی سبد گل نرگس که مامانم از ایوون دلتنگیهاش تو این فاصله های مه گرفته برام چیده و ی کنج دنج گذاشته تا من بیام و از دیدن اونا ذوق زده شم ،اخه گل نرگس خیلی دوست دارم....میدونی قلبکم،اگه ایندفعه با من بیای همه گلهای نرگس کنج حیاطو بهت هدیه میکنم چون به چشام هدیه میکنم و قشنگترینها رو واسه چشام میخوام... چقدر بیرحمانه است که رویا به ادم نرسه!!!! اخه من هر چقدر می دووم بهش نمی رسم حالا میخوام که لااقل اون به من برسه....اخ که برسه تمام وجودشو غرق بوسه میکنم.... چرا وقتی تو هستی من باید دلتنگیهامو به خودم بگم؟؟؟؟؟دلم که همه اینارو از بر!!!!! نکنه می ترسی تو عشق رفوزه شم؟؟؟؟نه عزیزکم،چه باشی چه نباشی،شبنم دلتنگییه چشاتو همیشه از بر،مگه ندیدی شبها که بارون میزنه صبحش تو چه بخوای چه نخوای شبنم رو گلبرگایه گلسرخ تویه گلدونه روی طاقچه اتاقت چه سبک و رها میشینه و بهت زل میزنه تا تو ،ی بوسه کوچولو از کنج لباش بگیری و سبزش کنی......ای خدا میخوام تو ی چشم بهم زدن برم به دوران کودکی ،بشم ی بچه چهار پنج ساله بازیگوش و شیطون، بپرم رو کول بابام،پشتش سوار بشم و مامانم دل عاشق و مهربونش هری بریزه که نکنه من از پشت بابام بیافتم زمین و با شیرین زبونیهایه دلبرانم دلشونو به اسمونا ببرم،و با معصومییت نی نی چشام وجود بی قرارشونو لبریز کنم از یک هیجان مفرط و بکر و دست نیافتنی....و از پشت بابام هیجان زده و نا اروم خودمو پرت کنم تو بغل گرم مامانیم.....چقدر دوست دارم مامان...چقدر دوست دارم بابا...لحظه ها رو میشمرم انقدر میشمرم که فاصله ها جلوم کم بیارن و زودتر به شما برسم اما نمیخوام تنها بیام میخوام دوردونه امم ببینین کسی که وجود پر تلاطممو اروم و قلب شکسته ام رو تسخیرکرده ، کسی که شبنمه روی گونه هاشم و همدم دیوونگیهاش و اونم مونس دیوونگیهام،کسی که هراس نبودنش همه گلهامو بی گلدون میکنه و نردبون خورشیدو ویروون که برای همیشه اینجا گم بشم........ نمیشه باشه و کنارم نباشه،چه دور باشه و چه نزدیک همیشه حرمت عشق،نیاز نیمه شب و تجسم لحظه های پاک منه.....حرم نفساشو،اهنگ صداشو تو ی شیشه ضخیم حبس کردم که ی وقت اگه بشکنه دیگه گنجشک کوچولویی که بال پریدن میخواست و ارزوی پریدنو داشت هیچوقت نمیتونه بپره تا ابد باد نا مهربون بالهاشو به یغما می بره ، دیگه نمیبینه چون چشاشو به خورشید میبخشه ،دیگه قلبی نداره که هی تندوتند بتپه چون دلشو به دست موجهای دریا میده و دیگه نفسی نداره که تو دم و بازدم بیاد و بره چون نفسشو به نفس عمرش میده یعنی دوردونه اش......با چشایه غریبم از دور به هر سه تا تون زل میزنم تا غربت و تنهاییم ،دلتنگیمو تو چشایه خستم ببینید و لمس کنید...... میخوام امشب ترانه بارونو برا هر سه تاتون بخونم،چشاتونو ببندین و خوب به بغض نهفته تو صدام دل بدین حتما از دلتنگیهام کم میشه........................... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 22:59 توسط شبنم |
|
|
می دونم اگه تو نباشی حتی ی لحظه هم نمی تونم چشمامو رو هم بذارم و تو تمام لحظه ها قلبه پر از عشقمو برات پر پرمی کنم،مثل حالا که حتی ی ذره خوابم به چشمم نمی یاد...تمام گل سرخای باغچه مهتابو شمردم تا شاید خوابم ببره اما بالاخره دلم طاقت نیاوردو هزارومیشو مثل ی دختربچه لجباز و شیطون که با اون چشایه ساده و نافذش واسه گلهایه باغچه خونه همسایه ی نقشه کودکانه ولطیف و بی برو برگرد کشیده باشه یواشکی چیدمو به اون چشایه ماهت هدیه کردم تا ی کم غصه دوریتو سبکتر کنه....اصلا برام مهم نیست که همسایمون ..مهتاب...نورشو ازم بگیره چون چشایه ناز و ماهت به اندازه هزارتا خورشید و مهتاب و فانوس و شمع به وجود پر تب و تاب و بی قرارم می تابه وبهش نور میده....خوب دیگه مهتابو می خوام چیکار.......خبرداری که هر شب با خیال تو و برای تو چقدر از چشای خسته ام بارون می باره؟؟؟؟چشام همش منتظرن که تو رو،تو پادری اتاقم ببینن.... اما دل کوچیکم به چشام دلداری میده و اونا هم به حرف دلم گوش می دن پلک رو هم می ذارن و رویایه با تو بودنو از ابتدا تا انتها مرور می کنن ،اخ که چقدر این رویا خواستنییه......امشب ی حس و حال عجیبی دارم .... دلم دریا می خواد تا به بی انتهاش خیره بشم ،دستامو باز کنم و با تمام وجوم وسعت بی انتهای دریا رو سفت بغل بگیرم ....اخه میدونی وسعت دریا تداییه،وسعت وجودت،اغوش پاک و گرمته.... واسه همینه که همیشه مرغ عشقایه تویه اتاقم ،قلبمو ،پاهایه سنگینمو،وجود بی قرارمو بدرقه می کنن...بدرقه وسعت ابی و بی انتهای دریا........... ماهم دلواپسم...نکنه ی وقت برق نگات به دست باد مبتلا بشه و تو مبتلا بشی و من تویه ساحل دریا دنباله ی کنج دنج وغریبو ناپیدا راهیه غربت بشم و بغض شبامو رو به اسمون با عاشقانه هایه گسسته و دلی شکسته ،تو گلویه خشکیده از غصه ام بشکونم و فریاد بزنم.....نه نه نه،حتی نمی خوام ی لحظه از ذهنم جدا بشی و عاشقانه هامو ازت بگیرم،هرگز....... گلکم... می خوام دیوار اتاقمو پر پنجره کنم ،تا وقتی که نگامو به هر طرف می اندازم تو رو ببینم که داری تو ساحله دریا اروم و بی صدا ،دلنشین و دوست داشتنی قدم از قدم ور می داریو و با اون نگاهایه پر رمز و رازت و اون چشایه خواستنیو مجنون وارت با من حرف می زنی و قصه شاپرکایه پر یشونه قلبتو و لالایی هایه دلتنگی چلچله هارو برام شیدا وار تکرار می کنی،اخ که تو این لحظه ناب چقدر رها و عاشقترم............... می دونی قلبکم،صبحها با طلوع خورشیدتویه مشرقه اسمون که انعکاسش همراه عکس مهربون تو رو ابیه دریا می افته از رختخوابم جدا میشم وشبها هم با شمارش ستاره هایه تویه اسمون که همیشه، مثله گلهایه سرخ باغچه مهتا |